نوشته های ادبی

نوشته های ادبی از بزرگان جهان


گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...

گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...

گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...

گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...!

که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید...


نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 21:24 توسط غریبه ای آشنا| |

چقدر ثانیه ها نامردند

گفته بودند که بر می گردند

برنگشتند و پس از رفتنشان

بی جهت عقربه ها می گردند

آه این ثانیه های نامرد

چه بلایی به سرم آوردند

نه به چشمم افقی بخشیدند

نه ز بغضم گره ای وا کردند

از چه رو سبز بنامم به دروغ

لحظه هایی که یکایک زردند

لحظه ها همهمه هایی موهوم

لحظه ها فاصله هایی سردند

آه بگذار ز پیشم بروند

لحظه هایی که یکایک دردند

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 21:21 توسط غریبه ای آشنا| |

قاصدك باز اگر برگشتي

و اگر پرسيدت ز فلاني چه خبر

تو خودت حال مرا مي داني

بوسه بر دستش زن

و بپرس...

 

قاصدك پر زد و رفت

بالهايش خيس

جمله هايم نصفه

و تو مأيوس شدي

كه فلاني باز نفهميد

كه در وادي عشق

حرف زدن ممنوع است !

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 21:16 توسط غریبه ای آشنا| |

 

(ایمان ، عشق ، محبت ، صداقت ، ایثار ، وفاداری ، عدل)

 ... بــــــــــــــــــــوق ...

 شماره مورد نظر در شبكه زندگی انسانها موجود نمی باشد،

لطفا" مجددا" شماره گیری نفرمایید !

 .

.

.

.

 هفت شماره دیگر

 (دوست ، یار ، همراه ، همراز ، همدل ، غمخوار ، راهنما )

 ... بــــــــــــــــــــوق ...

 مشترك مورد نظر در دسترس نمی باشد !

 .

.

.

.

باز هم هفت شماره دیگر

(خدا ، پروردگار ، حق ، رب ، خالق ، معبود ، یكتا)

 ... بــــــــــــــــــــوق ... بــــــــــــــــــــوق ...

 ... لطفا" پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید

 ... بــــــــــــــــــــوق ...

 سلام ... خدای من !

 اگر پیغاممو دریافت کردین، لطفا" تماس بگیرید، فقط یكبار !

من خسته شدم از بس شماره گرفتم و هیچكس، هیچ جوابی نداد !

شماره تماس من :

 

(غرور ، نفرت ، حسادت ، حقارت ، حماقت ، حرص ، طمع)

 منتظر تماس شما هستم . انسان !

 .

.

.

.

خداوندا ...

خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت

مرا تنها تو نگذاری

که من تنهاترین تنهام؛ انسانم

 

خدا گوید :

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم

تو ای والاترین مهمان دنیایم

تو ای انســــان !

بدان همواره آغوش من باز است

شروع كن ...

یك قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من ...

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 13:37 توسط غریبه ای آشنا| |


وقتی پروانه عشق در تاری بیفتد که عنکبوتش سیر باشد، تازه قصه ی

زندگی آغاز شده است. زیرا دیگر نه می تواند پرواز کند و نه بمیرد.

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 21:54 توسط غریبه ای آشنا| |

 

 

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان

اما بقدر فهم تو کوچک میشود

و بقدر نیاز تو فرود می آید

و بقدر آرزوی تو گسترده میشود

و بقدر ایمان تو کارگشا میشود

و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود

و به قدر دل امیدواران گرم میشود

یتیمان را پدر می شود و مادر

بی برادران را برادر می شود

بی همسرماندگان را همسر میشود

عقیمان را فرزند میشود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه میشود

در تاریکی ماندگان را نور میشود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

و محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

 بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید

از ناجوانمردیهــا

ناراستی ها

نامردمی ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند

چگونه بر سر سفره ی شما

با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند

و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد

و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند

مگر از زندگی چه میخواهید

که در خدایی خدا یافت نمیشود؟

که به شیطان پناه میبرید؟

که در عشق یافت نمیشود

که به نفرت پناه میبرید؟

که در حقیقت یافت نمیشود

که به دروغ پناه میبرید؟

که در سلامت یافت نمیشود

که به خلاف پناه میبرید؟

و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید

که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 17:49 توسط غریبه ای آشنا| |

 

عاشق شدن

آنقدر بخندي که دلت درد بگيره

بعد از اينکه از مسافرت برگشتي ببيني هزار تا نامه داري

براي مسافرت به يک جاي خوشگل بري

به آهنگ مورد علاقت از راديو گوش بدي

به رختخواب بري و به صداي بارش بارون گوش بدي

از حموم که اومدي بيرون ببيني حو له ات گرمه !

آخرين امتحانت رو پاس کني

کسي که معمولا زياد نمي بينيش ولي دلت مي خواد ببينيش بهت تلفن کنه

توي شلواري که تو سال گذشته ازش استفاده نمي کردي پول پيدا کني

براي خودت تو آينه شکلک در بياري و بهش بخندي !!!

تلفن نيمه شب داشته باشي که ساعتها هم طول بکشه

بدون دليل بخندي

بطور تصادفي بشنوي که يک نفر داره از شما تعريف مي کنه

از خواب پاشي و ببيني که چند ساعت ديگه هم مي توني بخوابي !

آهنگي رو گوش کني که شخص خاصي رو به ياد شما مي ياره

عضو يک تيم باشي

از بالاي تپه به غروب خورشيد نگاه کني

دوستاي جديد پيدا کني

وقتي "اونو" ميبيني دلت هري بريزه پايين !

لحظات خوبي رو با دوستانت سپري کني

.کساني رو که دوستشون داري رو خوشحال ببيني

يه دوست قديمي رو دوباره ببينيد و ببينيد که فرقي نکرده

عصر که شد کنار ساحل قدم بزني

يکي رو داشته باشي که بدوني دوستت داره

يادت بياد که دوستاي احمقت چه کارهاي احمقانه اي کردند و بخندي

و بخندي و ....... باز هم بخندي

اينها بهترين لحظه‌هاي زندگي هستند

 

قدرشون روبدونيم

 

زندگي يک مشکل نيست که بايد حلش کرد بلکه يک هديه است

که بايد ازش لذت برد

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 14:45 توسط غریبه ای آشنا| |

 

من گوش دادن را دوست دارم.چيزهای زيادی را با دقيق گوش دادن فرا گرفته ام.

اما بسياری از مردم هرگز به چيزی گوش فرا نمی دهند!

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 7:13 توسط غریبه ای آشنا| |

 

 این روزها در سرزمینی زندگی میکنم که در ان دختران هرزه شده اند !!!!

و پسران هرزه پرست...

 من امروز ایستاده ام !! و برای ایستادنم !! هزاران بار افتاده ام .

چه كسی میگوید كه گرانی اینجاست؟ دوره ارزانی است !!!

شرافت ارزان !! تن عریان ارزان !! و دروغ از همه چیز ارزانتر ...

تن مرد و نامرد‌ يکيست ، روزگار بايد بگذرد , تا بدانيم (( مرد )) کيست.

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 17:52 توسط غریبه ای آشنا| |

 

 لازمه موفقيت:

 در توانائی تمرکز انرژی ذهنی و جسمی و بدون وقفه بر روی يک مسئله است .

بی آنکه احساس خستگی کنيد.

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 20:48 توسط غریبه ای آشنا| |

 

ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم.

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 21:9 توسط غریبه ای آشنا| |

 

میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».

اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:

«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...».

 

نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 20:19 توسط غریبه ای آشنا| |

 

بدبختی انسان از جهل نیست از تنبلی است.

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 16:43 توسط غریبه ای آشنا| |

 

هیچ گاه از داشتن دشمن نترس ، از انجام ندادن درست آرمان های خویش بترس.

 

نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 10:55 توسط غریبه ای آشنا| |


برای داشتن چیزی که تا به حال نداشتی، کسی باش که تا به حال نبودی


نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 22:23 توسط غریبه ای آشنا| |


Design By : Night Skin